تبليغاتX
بی وفا


بی وفا

بی وفا نگار من میکند به کار من خنده های زیر لب عشوه های پنهانی
بی وفا
 

بی وفا نگار من میکند به کار من

خنده های زیر لب عشوه های پنهانی

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت20:8توسط پوریا |
عشق برفی
داشتیم با هم روی برف راه میرفتیم. نگاهی به صورتش انداختم. برق نگاهش با شیطونی خاصی باهام حرف میزد. خیلی دوسش داشتم ولی هیچ وقت نمیتونستم توی صورتش زل بزنم و بگم که چقدر دوسش دارم. هروقت توی صورتم زل میزد یه جا دیگه رو نگاه میکردم.

هوا خیلی سرد بود و زمین شدیدا یخ زده بود. توی یه چشم به هم زدن که هیچی رو نفهمیدم دیدم که داره سر میخوره و میوفته منم که حتی تا اون موقع درست حسابی تو صورتش نگاه نکرده بودم سریع پریدم و دستش رو محکم تو دستم گرفتم و بدنش در حالی که میخواست به زمین بیوفته افتاد روی بدن من. هیچ کس اونجا نبود. ولی من خیلی خجالت کشیدم. به صورتش نگاه کردم با همون شیطونی برق نگاهش به من خندید.

بعد از مدت ها یه شب تو اغوشم بهم گفت که اون روز اون کار رو عمدی انجام داده بوده تا خودش رو به من نزدیک تر کنه و من رو از این خجالتی بودن در بیاره و باهاش راحت باشم. این بود عشق برفی.

این یخهای زمستونی بهونه ای بود واسه عاشق تر شدن ما.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت2:42توسط پوریا |
سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت اهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت20:47توسط پوریا |