بی وفا نگار من میکند به کار من
خنده های زیر لب عشوه های پنهانی
هوا خیلی سرد بود و زمین شدیدا یخ زده بود. توی یه چشم به هم زدن که هیچی رو نفهمیدم دیدم که داره سر میخوره و میوفته منم که حتی تا اون موقع درست حسابی تو صورتش نگاه نکرده بودم سریع پریدم و دستش رو محکم تو دستم گرفتم و بدنش در حالی که میخواست به زمین بیوفته افتاد روی بدن من. هیچ کس اونجا نبود. ولی من خیلی خجالت کشیدم. به صورتش نگاه کردم با همون شیطونی برق نگاهش به من خندید.
بعد از مدت ها یه شب تو اغوشم بهم گفت که اون روز اون کار رو عمدی انجام داده بوده تا خودش رو به من نزدیک تر کنه و من رو از این خجالتی بودن در بیاره و باهاش راحت باشم. این بود عشق برفی.
این یخهای زمستونی بهونه ای بود واسه عاشق تر شدن ما.
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت اهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید؟؟
